ابوغریب ایران کجاست؟

ماه مرداد بود و ما از خوزستان به خانه یکی از اقوام در تهران آمده بودیم. هوا خیلی خوب بود. البته برای کسانی که از گرمای 50 درجه جنوب به هوای 30 و چند درجه تهران آمده باشند چیزی شبیه بهشت بود. سایه خنک درختان، آب خنک شیر آب، چیزی که در تابستان برای ما خیلی دلچسب است. خلاصه مثل همه جنوبیها آرزو می کردیم ما هم تابستانی به این شکل و شمایل داشته باشیم...
 
یک روز که می خواستیم تهرانگردی کنیم پیشنهاد شد برویم امامزاده علی اکبر (ع) چیذر. من هم بد ندیدم بروم، هم زیارت بود هم سیاحت!  مسیر را از میدان تجریش و دزاشیب به طرف شرق رفتیم. ما که حسابی از هوای خنک لذت می بردیم و دود و ترافیک اذیتمان نمی کرد! در طی مسیر چشمم به عکس بزرگی از یک شهید افتاد که آن را به دیوار نقاشی کرده بودند زیر عکس نوشته شده بود محل شهادت: ابوغریب. این نوشته ابتدا خیلی گذرا توی ذهنم چرخی زد و گذشت اما دوباره توجهم را بیشتر کردم: ابوغریب! ابوغریب! یادم اومد، یکبار تا نزدیکی آنجا رفته بودیم نزدیک دشت عباس ...
 
آن منطقه را کاملا می شناسم شاید خیلیها زندان ابوغریب بغداد را بیشتر بشناسند اما این منطقه ای است در نزدیکی جاده اندیمشک دهلران. زمستانهای مطبوع اما تابستانهای بسیار گرم. یادمه آن موقعها پدرم میگفت:«هر کی میخواد تو این منطقه بیاد باید کلمن آب و یخ همراهش باشه والا از تشنگی میمیره»! البته الان هم اگه ماشینت کولردار نباشه وضعیت همانجوریه! گرچه که کولر هم باید کولر باشه تا طعم خنکیش رو حس کنی... به هرحال آفتاب داغ، زمین داغ و انعکاس نور آفتاب از زمین، همه به گرمتر شدن محیط کمک می کند نمی دونم زمان جنگ اینجا چطور می جنگیدند.
 
از افکارم بیرون اومدم، به چهره معصوم این شهید بیشتر نگاه کردم در ذهنم به او گفتم تو کجا ابوغریب کجا؟! برای خودت در این هوای خوب داشتی زندگی می کردی چی شد که سر از ابوغریب درآوردی؟ بیابان برهوت! چه وظیفه ای بود که این طور تو را به دل کندن از همه چیز واداشت و به آن وادی قتلگاه برد و تو چه عاشقانه رفته ای! چون اگر اینطور نبود که اصلا نمی رفتی. با این گفتگو در برزخ خودم بودم که آیا ما می توانیم اینگونه ادای تکلیف کنیم؟ به راستی ما دراین آخرای قرن هجری چقدر پایبند عقایدیم و چقدر پایبند دنیا؟ آیا به راستی آنها رفتند تا ما بمانیم ]دلخوش به دنیا[ یا رفتند تا ما نمانیم ]در راه[؟
 
اشک در گوشه چشمانم جمع شده بود و بغض کوچکی گلویم را می فشرد از کنار عکس او گذشتیم و من سرم را از پنجره ماشین بیرون آورده بودم تا آخرین نگاهم را به چهره او بیندازم در حالیکه امتداد نگاهم به وسط آسمان دوخته شده بود...
/ 3 نظر / 861 بازدید
سایت تخصصی کسب درآمد از اینترنت

يک راه مطمئن و درآمدزا براي کسانيکه مايلند از صفر شروع نموده و از هيچ به همه چيز برسند درآمد بسيار زياد , آسان , مطمئن و قانوني براي صاحبان سايتها , وبلاگها و بازاريابها

دکتر ریحانی

با سلام و احترام به دنبال موضوع داعش بودم که به وبلاگ شما هدایت شدم. مطلب جالبی است. ای کاش مسئولان هم .....!!!! موفق باشید

دکتر ریحانی

با سلام و احترام مطلب جالب و تکان دهنده ای است ای کاش گوش شنوایی باشد موفق باشید